|
19 فروردين 1388 ساعت 03:57 |
|
يه روز يه مرد كه خيلي خيلي دولت(خر - گاو- گوسفند واز اين قبيل )داشت براي آنكه دل آنهار ا به دست بياورددست به حقه عجيبي زد. او اول به چند تا دولتهاش كه قلدر تر وچرب زبان تر بودند يه رانت درست وحسابي داد واز آنها خواست كه هر جا مي تونند از او بد گويي كنند ودر عوض به بعضي هاي ديگه خيلي خيلي رسيد وبه آنها خوراك يونجه قرمز داد.كم كم ويواش يواش دولتهااز اين همه بدگويي حيوانات قلدر ودوستان بزدل كه خوش مي خوردند تعجب كردند ونتيجه گرفتند اين كه تنهايي نمي خوره به ما هم مي ده پس اورا به عنوان سرتوال ( رييس ) انتخاب كنيم وهرچه او گفت گوش كنيم. خلاصه سرتوال انتخاب شد واو به همه آخورها نسبت به محبوبيت ودرجه تعقل شان يونجه قرمز داد وبعضي شبها با اونها در همان آخور كيفش كوك مي شد. حتي از فكر سرتوال هاي انتخاب نشده قبلي براي تداوم ومحبوبيت سرتوالي خود بهره برد. وبه هر يكي از دولتهاش يه چيز گنده داد البته كسي نمي دونه اون چيز گنده چيه .فقط اون چيز گنده توي گوني وسنگين ومثل قلوه سنگ است حيوانات به آنها مي گفتند پتيتو يا همان سيب زمينيدر هر خونه سيب زميني بود.توي آخور توي صحرا خلاصه سرتوال براي دوربعدي سرتوالي آماده مي شدكه يه سرتوال ديگر از راه رسيد نظرات (1) | برگزيدن اين صفحه (50) | نقل قول اين مطلب | بيننده: 258 |