Home
نظر سنجی
متل ها چگونه باشد؟
 
حاضرین در سایت
حاضرین در سایت : 1 نفر مهمان

دل
07 دی 1389 ساعت 02:00

 هی دل دل می کنم

زیر سایه نگاه خدا 

بروم یا نروم

ظهر تابستان است.

عطش چشمانم را خورده

من راهم را کج می کنم

رو به بیابان

سرم از سوزش افتاد

دستی بزرگ گردن خورشید را فشرد

بیابان خنک شد

صدای ملاحت لبخند خدا آرامم کرد

نظرات (3) | برگزيدن اين صفحه (24) | نقل قول اين مطلب | بيننده: 128

 
برنا و پرسپولیس
26 ارديبهشت 1388 ساعت 04:12

می گوید من پرسپولیسی ام.

چون استقلال بازنده است.

اما من برنده ام

 *    *     *

 پسرم اما نمی داند که در این مرزو بوم پرسپولیس واژه مهجوری است که « پیروزی » اش می نویسند

نظرات (7) | برگزيدن اين صفحه (48) | نقل قول اين مطلب | بيننده: 382

 
انيشتين سر سفره هفت سين دكتر حسابي
29 فروردين 1388 ساعت 21:40

انيشتين سر سفره هفت سين دكتر حسابي

به نقل از كتاب خاطرات مهندس ايرج حسابي

در زمان تدريس در دانشگاه پرينستون دكتر حسابي تصميم مي گيرند سفره ي هفت سيني براي انيشتين و جمعي از بزرگترين دانشمندان دنيا از جمله "بور"، "فرمي"، "شوريندگر" و "ديراگ" و ديگر استادان دانشگاه بچينند و ايشان را براي سال نو دعوت كنند. آقاي دكتر خودشان كارتهاي دعوت را طراحي مي كنند و حاشيه ي آن را با گل هاي نيلوفر كه زير ستون هاي تخت جمشيد هست تزئين مي كنند و منشا و مفهوم اين گلها را هم توضيح مي دهند. چون مي دانستند وقتي ريشه مشخص شود براي طرف مقابل دلدادگي ايجاد مي كند. دكتر مي گفت: " براي همه كارت دعوت فرستادم و چون مي دانستم انيشتين بدون ويالونش جايي نمي رود تاكيد كردم كه سازش را هم با خود بياورد.

همه سر وقت آمدند اما انيشتين 20دقيقه ديرتر آمد و گفت چون خواهرم را خيلي دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ايرانيان را ببيند. من فورا يك شمع به شمع هاي روشن اضافه كردم و براي انيشتين توضيح دادم كه ما در آغاز سال نو به تعداد اعضاي خانواده شمع روشن مي كنيم و اين شمع را هم براي خواهر شما اضافه كردم. به هر حال بعد از يك سري صحبت هاي عمومي انيشتين از من خواست كه با دميدن و خاموش كردن شمع ها جشن را شروع كنم. من در پاسخ او گفتم : ايراني ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنايي را نگه داشته اند و از آن پاسداري كرده اند. براي ما ايراني ها شمع نماد زندگيست و ما معتقديم كه زندگي در دست خداست و تنها او مي تواند اين شعله را خاموش كند يا روشن نگه دارد."

نظرات (15) | برگزيدن اين صفحه (51) | نقل قول اين مطلب | بيننده: 617

ادامه مطلب...
 
سرتوال
19 فروردين 1388 ساعت 03:57

يه روز يه مرد كه خيلي خيلي دولت(خر - گاو- گوسفند واز اين قبيل )داشت براي آنكه دل آنهار ا به دست بياورددست به حقه عجيبي زد. او اول به چند تا دولتهاش  كه قلدر تر وچرب زبان تر بودند يه رانت درست وحسابي داد واز آنها خواست كه هر جا مي تونند از او بد گويي كنند ودر عوض به بعضي هاي ديگه خيلي خيلي رسيد وبه آنها خوراك يونجه قرمز داد.كم كم ويواش يواش دولتهااز اين همه بدگويي حيوانات قلدر ودوستان بزدل كه خوش مي خوردند تعجب كردند ونتيجه گرفتند اين كه تنهايي نمي خوره به ما هم مي ده پس اورا به عنوان سرتوال ( رييس ) انتخاب كنيم وهرچه او گفت گوش كنيم. خلاصه سرتوال انتخاب شد واو به همه آخورها نسبت به محبوبيت ودرجه تعقل شان يونجه قرمز داد وبعضي شبها با اونها در همان آخور كيفش كوك مي شد. حتي از فكر سرتوال هاي انتخاب نشده قبلي براي تداوم ومحبوبيت سرتوالي خود بهره برد. وبه هر يكي از دولتهاش يه چيز گنده داد البته كسي نمي دونه اون چيز گنده چيه .فقط اون چيز گنده توي گوني وسنگين ومثل قلوه سنگ است حيوانات به آنها مي گفتند پتيتو يا همان سيب زمينيدر هر خونه سيب زميني بود.توي آخور توي صحرا  

خلاصه سرتوال براي دوربعدي سرتوالي آماده مي شدكه يه سرتوال ديگر از راه رسيد 

نظرات (1) | برگزيدن اين صفحه (50) | نقل قول اين مطلب | بيننده: 258

 
داستان دو گنجشک عاشق در زمان حضرت سلیمان
09 فروردين 1388 ساعت 00:14


در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند.
گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت
تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم.
چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟
فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟
من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا.

باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند.
حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من.
آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم.
گفت من چنین قدرتی ندارم.

سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟
گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده.
عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم.

یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره.
حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟
گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو.
مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟
این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد
و فقط یک دعا می کرد. می گفت:
الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.

نظرات (25) | برگزيدن اين صفحه (47) | نقل قول اين مطلب | بيننده: 938

 
<< شروع < قبل 1 2 3 بعد > پایان >>

صفحه 1 - 5 از 14